نوشتههای بلاگ توسط دکتر سید شهاب الدین ساداتی

دکتر سید شهاب الدین ساداتی | منتشر شده در روزنامه شرق، ۱۴ مرداد ۱۳۸۹
| صفحه رسمی دکتر سید شهابالدین ساداتی در آکادمی بینالمللی علم
| گالوِی کینِل |
گالوِی کینِل یکی از مشهورترین شعرای معاصر آمریکا به سال 1927 در ایالات متحده آمریکا چشم به جهان گشود. کینِل به سال 1949 میلادی با مدرک کارشناسی ارشد در رشته زبان انگلیسی از دانشگاه روچستر فارغ التحصیل شده است. در سال 1957 برادر خود را در یک حادثه رانندگی از دست داد که تاثیر زیادی بر درونمایه شعرهای آتی او داشت، مهمترین تِم اشعار کینِل در این دوره «فقدان» است. او جوایز ادبی بسیاری را به خاطر شعرهایش به دست آورده است که مهمترین آنها کسب جایزهی پولیتزر به سال 1983 برای چاپ منتخب اشعارش است.
شهرت کینِل به خاطر موضوعات شعرهایش است که غالباً در مورد مرگ، از هم پاشیدگی و نابودی موجودات زنده میباشند. گالوِی کینِل ابتدا کار هنری خود را به عنوان شاعری با سبکی کاملاً رسمی آغاز نمود ولی پس از آن سبک شعری خود را تحت تاثیر شاعر بزرگ آمریکایی ویلیام کارلوس ویلیامز تغییر داد. تاثیر ویلیام کارلوس ویلیامز بر کینِل بدین ترتیب است که او معمولاً از کلمات ساده و صریح و ساختاری آزاد در شعرهایش استفاده میکند. درونمایه اصلی اشعار کینِل «مرگ» است که تمایلات رمانتیک او را نسبت به زندگی نشان میدهد. کینِل مرگ را از زاویهی شخصی خویش مینگرد و آن را بازگشتی به دوره بدویت پیش از انسانی میداند. از میان تأثیرگذارترین شعرا بر گالوِی کینِل میتوان به والت ویتمن، امیلی دیکِنسون و ویلیام باتلِر ییتس اشاره کرد. گالوِی کینِل همچنین یکی از بزرگترین شاعران معاصر آمریکا درباره «اشعار حیوانات» به شمار میآید که یکی از مشهورترین آنها شعر «خرس» است. کینِل در شعر معاصر آمریکا به همراه رابرت بلای، لوئیز سیمپسون، مارک اِستراند و جِیمز رایت جز مکتب شعری «تصویرگری ژرف» به حساب میآید (کیمِلمن 259).
«خِرس»
۱
در اواخر زمستان
گهگاه به بخارها خیره میمانم
که برمیخیزند از
ردپاهایی در برفِ کهنه کوهستان
نزدیک خم میشوم و میبینم که رنگیست
بینیام را به پایین خم میبَرَم
حس میکنم
بوی سردِ دیرپایِ خرس را.
۲
استخوان دندهی گرگی را برمیدارم و میتراشم
هر دو سرش را تیز و برّان
پنهانش میکنم
در چربی یخزده و میگذارمش
در مسیر عبور خرسها.
و هنگامی که بلعیده شد
ردپایِ خرس را دنبال میکنم،
پرسه میزنم دایرهوار
تا میرسم به اولین، لکه تیره
پاشیده بر زمین.
شروع میکنم
دویدن، به دنبال لکههای
خونِ سرگردان بر زمین.
در بریدگیها، شکافهای خالی
میایستم و استراحت میکنم،
در ردّ خزیدنها
جایی که بر شکم افتاده
تا عبور کنم از بلندای تپههای برفی
دراز میکشم
خود را به جلو میکشم با کاردهایی در مشت.
۳
سومین روز گرسنگی بیتابم کرده،
شبانگاه خود را خمیده مییابم
در کثافتی خونین،
کمی تامل میکنم، از جا میکَنَمَش،
و در دهانم فرو میبرم، میجومش،
بر میخیزم
و به دویدن ادامه میدهم.
۴
هفتمین روز،
تاکنون تنها با خون خرس زنده ماندهام،
میتوانم لاشهی عظیمِ وارونهاش را در دور دست ببینم، هراسآور،
پر حرارت،
پشمی ضخیم موّاج در باد.
به بالای سرش میرسم
و به چشمانِ کشیده و کوچکش خیره میشوم،
چهرهای ترسناک
افتاده بر شانه، منافذ بینی
گشاده، شاید به دنبال
اولین نشانهای از من
در هنگام مرگ.
میبُرَم
شیاری در رانش، میخورم و مینوشم،
و سرتاسر تنش را میشکافم
باز میکنم و به درون میخزم
خود را از سوزِ باد پنهان میکنم،
و به خواب میروم.
۵
و رویایی از
ردپاهای پهن و زشت
بر روی دشت قطبی،
زخم خورده دوبار از درون،
ریزشِ ردِّ خون در پسِ من،
ریزشِ خون به هر سو که میچرخم،
تمام انعکاسهای تعالی خرس،
تمام رقصهای تنهاییام،
تمام جهشهای در بندم،
تمام گامهای آهستهام، تمام نالههایم.
۶
تا اینکه روزی پاهایم لرزید و افتادم —
افتادم بر روی این
شِکَم که به سختی تلاش کرده بودم نگاهش دارم،
تا خونی را که بلعیده شد هضم کنم،
تا خُرد کنم
و خود استخوان را هضم کنم: و اکنون باد
بر من می وزد، صدای
بادگلوهای زننده از خون هضم نشده خرس
و معدهی فاسد شده
و بوی آشنا و تأسفآور خرسِ،
سراسر میوزد
بر زخمم، زبان بیرون افتاده یک ترانه
یا فریاد، تا اینکه فکر میکنم باید برخیزم
و برقصم. و هنوز خوابم.
۷
فکر میکنم از خواب برخاستم. برکهها
دوباره پدیدار میشوند، مرغابیها
میآیند به ردیف باز بر فرازِ آسمان.
در پناهگاهش زیر برفِ کهنه خرسِ مادر
خوابیده، میلیسد
تودههای وسیعِ پوستِ خزِ تولههایش را
و چشمان تَرِشان را
با زبانش. و یک
راه طولانی و ناهموار قَد علم کرده در برابرم،
سپس آه و ناله،
سپس،
سپس،
باقی عمر را میگذرانم
سرگردان: درشگفت
چه چیز بود، به هر حال،
آن ویرانیِ دردناک، آن طعمِ خون، آن شعر، که با آن زیستم؟
(1968)
شعر سورئالیستی «خِرس»: به تصویر کشیدن کهن-اُلگوهای آمریکایی
شعر «خرس» یکی از بزرگترین شاهکارهای گالوِی کینِل به شمار میآید که اندیشهی دگرگونی از طریق تجربهی مرگ تِم اصلی آن است. فضای سورئال این شعر تأثیری کمنظیر در ماندگاری شعر در ذهن خواننده دارد. ریچارد جِی کالهان اعتقاد دارد که این شعر قدرت ادبی شاعر را به رخ میکشد: «روان بودن شاعر در توصیفات هم بسیار دقیق و واقعی است و هم به صورت همزمان نمادین و اسطورهای است» (ص 66). کینِل در این شعر شکار خرسی کهنالگویی را روایت میکند که در آن شکارچی استخوان تیز شده دندهی گرگی را در غذای خرس قرار میدهد و پس از اینکه خرس آن را میخورد به تدریج او را از درون میکشد. شکارچی خرس را دنبال میکند تا زمانی که از پا درمیآید. سپس شکارچی برای حفاظت خود در برابر سرما لاشه را میدَرَد و به درون بدن خرس میخزد که در همین زمان به خواب عمیقی فرو میرود. شکارچی شکنجهها و مرگِ دردناک خرس را در خواب میبیند. همانطور که شکارچی شیوهی زندگی خرس مثل لیسیدن خرسهای نوزاد توسط خرس مادر را در رویاهایش مدّ نظر قرار میدهد، هنگامی که از خواب برمیخیزد به ناگاه صاحب بصیرتی ژرف میشود و زندگی در طبیعت را درک میکند. راوی / شکارچی در اینجاست که به تجربهای از مرگ میرسد و در هنگام بیداری به موجودی نیمه انسان - نیمه خرس بدل میشود. زیمِرمان درباره شعر «خرس» میگوید که این شعر: «شعر رستگاری است، اگرچه از نوع هولناکش» (ص 126).
علاوه بر فضای سورئال عامل مهم دیگر در قدرت تاثیرگذاری شعر «خرس» در خلق شخصیت شکارچی است که در او هوشیاری یک انسان مدرن با بدویت یک اسکیمو در هم آمیخته شده است. پدید آوردن چنین شخصیتی به این معناست که شاعر باید از رئالیسم شکار به سوی دلالتهای متافیزیکی تغییر جهت دهد. این حرکت از رئالیسم به سوی متافیزیک باید به گونهای باشد که هیچ کدام از طرفین (رئالیسم و متافیزیک) آسیبی نبینند، همانطور که شاعر همزمان قساوت شکارِ خرس و در عینِ حال اتصال مقدس شکارچی به طبیعت را توصیف میکند. نِلسون اعتقاد دارد که شعر «خرس» رئالیسم ناگواری است دربارهی کهنالگوهای آمریکایی تا اینکه دربارهی وقایع تاریخی باشد. نِلسون ادامه میدهد که «خرس» شعری دربارهی هوشیاری آمریکایی در جستجوی تنه خویش است. شاعر با شکارچی اسکیمو همزاد پنداری میکند، اما برای حفظ اسطوره شکار مجبور است از یک مکان قطبی استفاده کند که به عنوان آخرین سرزمینِ بکر و رام نشده مشهور است.
نِلسون همچنین اضافه میکند که شعر «خرس» در اواخر زمستان، در پریشانی و نیاز شروع میشود. اما شعر هنگامی تمام میشود که شکارچی با شنیدن صدای مرغابیها و پرندگان مهاجر در بهار از خواب بیدار میشود. او گذر زمان را از تغییرات فصلی درک (ساعت بیولوژیک) میکند و نه با دیدن ساعت قراردادیِ بشری. شکارچی گویی همانند یک خرس از خواب زمستانی طولانی برمیخیزد، خوابی که پس از بیداری برای او بصیرت به همراه دارد. پس از اینکه بیدار میشود همانند یک خرس بر روی چهار دست و پا به سختی شروع به حرکت میکند و در آخرین بیت شعر به خون و شعر و شاعری اشاره میکند. به عقیده ی نِلسون رمز و راز شعر «خرس» در این است که در آمریکا خون روح حقیقی شعر است، خونی مشترک بین تمامی موجودات و مردم سرزمین آمریکا. شعر آیینی است که فاصلهی بین مخلوقات را درمینوردد، و شعر مدینهی فاضلهای است که در آن اشتراک و تعاون حکم فرماست.
شعر خرس به روایت تصویر






منابع
Calhoun, Richard J. Galway Kinnell. New York: Twayne, 1992.
Kimmelman, Burt. The Facts on File Companion to 20th-Century American Poetry. New York: The Facts on File, 2005.
Nelson, Cary. Our Last First Poets: Vision and History in Contemporary American Poetry. Illinois: Board of Trustees of the University of Illinois. 1981.
Zimmerman, Lee. Intricate and Simple Things: The Poetry of Galway Kinnell. Illinois: Board of Trustees of the University of Illinois. 1987.